الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

75

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

خورد و بار ديگر ، خود را به زاهد رساند و به عوعو كردن پرداخت . زاهد ، نان دوم را نيز به دو انداخت . سگ آن را نيز خورد و بار ديگر به دنبال زاهد رفت و عوعوكردن دامن جامه‌اش را دريد . زاهد گفت : سبحان اللّه ! هيچ سگى را بىحياتر از تو نديده‌ام . صاحب تو ، دو گردهء نان به من داد ، تو هردو را از من گرفتى . پس اين زوزه و عوعو و جامه دريدنت چيست ؟ خداى تعالى ، سگ را به زبان آورد : من بىحيا نيستم . در خانهء اين نصرانى پرورده شده‌ام . گله و خانه‌اش را حراست مىكنم و به استخوان پاره يا تكّه نانى كه مرا مىدهد ، خرسندم . گاهى نيز مرا فراموش مىكند و چند روزى را بدون اين‌كه چيزى بخورم ، مىگذرانم . گاهى هم او حتّى براى خود چيزى نمىيابد و براى من نيز . با اين همه ، از زمانى كه خود را شناخته‌ام ، خانه‌اش را ترك نگفته‌ام و به در خانهء غير او نرفته‌ام . زيرا عادتم اين بوده است كه اگر چيزى بيابم ، سپاس بگزارم و گرنه ، بردبارى پيشه كنم . امّا تو قطع گردهء نانت را به يك شب طاقت نداشتى و از در خانهء روزىرسان ، به در خانهء اين غير مسلمان آمدى ؛ روى از معشوق برتافتى و با دشمن رياكارش بساختى . بر گو كدام يك از ما بىحياست ، تو يا من ؟ زاهد با شنيدن اين سخنان ، دست بر سر كوفت و بىهوش بر زمين افتاد . 116 - همدردى « ابو الحسين بن خرّاز » را خرى بود كه بمرد ، يكى از اصحاب او اين دو بيت را به او نوشت : مات حمار الاديب قلت لهم * معنى و قد مات فيه ما فاتا من مات فى عزه استراح و من * خلف مثل الاديب ما ماتا * * * خر اديب مرد و من ياران را گفتم ، او رفت و هرچه بايد از دست برود ، رفت . هركه با عزّت بميرد به راحتى مىرسد ، و هركه خلفى چون اديب را به جاى گذارد و برود گويا نمرده است . ابو الحسن در جواب وى نوشت : كم من جهولى رآني * أمشي لأطلب رزقا فقال لي صرت تمشي * و كل ماش ملقى فقلت مات حماري * تعيش أنت و تبقى